تبليغاتX
دلنوشته هاي من!




























دلنوشته هاي من!

دفتري براي دل تنگي هايم

شارژ اينترنتمون رو به اتمام هست و به احتمال قوي شارژش نميكنيم چون به زودي بايد نقل مكان كنيم انشاالله.


توي منزل جديد هم هنوز خط تلفني نيست كه شارژي باشه. خلاصه اينكه شايد يه مدت اينجا خاك بخوره. اما ما رو فراموش نفرمائيد!



(دوستان عزيز براي هماهنگي ديدارهامون از راهي غير از نت با من در تماس باشين.) مخصوصا صـــــنم جانم.


علي الخصوص دلم تنگ ميشود براي يك عده از دوستانم

دوستان با محبت!

+

دوستاني كه لطف دارند و به من سر ميزنند مثل مامان طهورا؛ فروغ؛ پرنيان؛ مامان زينب؛ زينب سادات! و آناني كه زير پوستي مي آمدند و ميرفتند.

زايمان راحتي براي رضوان عزيزم و صباي عزيزم و فروغ عزيزم آرزومندم. زانوي خير زمين بگذاريد و فرزنداني سالم و صالح انشاالله.


نيازمند دعاي خيرتان هستيم.


نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 8:28 توسط مامان محمدين|

داريم صبحانه ميخوريم و مشغوليم به بازي. كلي بازي ميكنيم.

يكي اش اين است كه من يك تكه از دست شما را توي هوا گاز ميزنم و شماها مامان و داداش را به كمك مي طلبيد.

و من از نقش يك گاز گيرنده به نقش مامان برميگردم ونجاتتان ميدهم.


حالا نوبت من ميشود. دستم را گاز ميگيري. صدا ميزنم محمدها........محمد حسين محمد هادي بياين كمكم.

شما هم با سرعت مي چرخيد به سمتم. و از نقش گاز گيرنده به نقش هاي خودتان برميگرديد.


مجسم ميكنم عذاب آخرتم را و اينكه دادرسي نيست برايم. اشكم مي پاشد. اما نميتوانم بروز بدهم.



السلام عليكم يا اهل بيت النبوه.


نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 12:4 توسط مامان محمدين|

دوستاني دارم كه مدتهاي مديد است با هم صحبت ميكنيم راجع به دوقلو و دوقلو داري.

با اينكه تفاوتهايمان كم نيست اما نميتوانم جدا باشم ازشان.

بي نهايت همديگر را مي فهميم.

بي نهايت مشكلات عيننننن هم داريم.

و بي نهايت به همديگر كمك ميكنيم تا راحت تر هضم شود مشكلات دوقلو داري.

همين كه مي بيني يك نفر (چندين نفر) ديگر هم هست كه مشكل تو را دارد آرام ميشوي.

از يكديگر ياد گرفته ايم كه در شرايط سخت حاضر، روزهاي اول نوزادي را به خاطر بياوريم و كل كل بچه ها و بيماري همزمان و لجبازي هاي بي حدشان را با آرامش خاطر بيشتري سپري كنيم.


دوستان گل دوقلوئيم دوستتان دارم .


نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 6:56 توسط مامان محمدين|

اومده بود توي پارك تا نامزديش رو با دوست برادرش به هم بزنه. پسر با قيافه اي فشن با يه دوچرخه وارد شد و همه چيز تمام شد.

دختر نزديك اومد و گفت مدتهاست با هم دوستيم و خانواده هامون هم ميدونن. قصد ازدواج داشتيم. ولي رفته بودم نمايشگاه كتاب تهران يه آقائي بهم پيشنهاد ازدواج داد و گفت دخترهاي تهراني رو نمي پسنده. كلي از قيافه ام تعريف كرد. شماره گرفته كه زنگ بزنه.

داره تخصص گوش ميگيره!!!


(عجب دكتر عاقلي كه با يه نظر عاشق سينه چاك شده / عجب دختر عاقل تري كه عاشق سينه چاكش رو به راحتي رد كرد تا به يه شياد جواب مثبت بده!!!)




نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 9:11 توسط مامان محمدين|

از بچگي عاشق تاب بازي بودم .

حالا دو سه تا جقله ( از جمله وروجك هاي خودم ) رو دك كردم به بهونه سردي هوا و بارندگي و دارم روي به اصطلاح تابي كه با يه تيكه در با درازا و پهنائي كه حدود شش نفر توش جا ميشن درست شده؛ تاب بازي ميكنم.


مي رم به اون قديما. به اون قديمائي كه خاله جاي اينكه نوه اش رو بياره و بذاره روي تاب من و خواهرم رو محكم مي چسبيد و از همه بيشتر تابمون ميداد و در جواب اعتراضات خاله ها و دائي هائي كه همسن خودمون بودن ميگفت نه هنوز نوبت شماها نشده.


به اصطلاح هوامون رو داشت و برامون پارتي بازي ميكرد. دلم بچگي ها رو خواست. البته توي بچگي هام خيلي بزرگ بودم. شايد اصلا كودكي نكردم!


به قول دوستم ما اصلا بزرگ دنيا اومديم! اين يه حقيقت تلخه. اما تلخيش اونقدر نيست كه از يادآوريش ناراحت بشم!


بچگي هام رو با همه بزرگي هائي كه داشتم هوس كردم ناجور!


نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 16:27 توسط مامان محمدين|

ميگم: مامان بزرگ حتما يه پياز رو بپزين و انگشتتون رو بذارين داخلش. عفونت اين قسمت كنار ناخنتون رو خشك ميكنه.


شايد ده دقيقه بعدش جمله من رو بلند يه طوري كه همه بشنون تكرار ميكنه و به مامان بزرگم تاكيد ميكنه كه حتما اين كار رو بكن. خيلي عاليه.


شنيده بودم حرف هاي ديگران رو يه جوري ميگه كه يعني حرف منه!!! يا كارهاي ديگران رو به نام خودش تموم ميكنه.


آآآآآآآما نديده بودم!

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 16:21 توسط مامان محمدين|

چرا اينقدر تلخ شده ام؟!


شكر خدا همه چيز شيرين است. اما چرا من تلخ مي بينم غم مي بينم... خدايا مددي.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 23:43 توسط مامان محمدين|

دستانت مي لرزد. از آن برق چشمانت خبري نيست.

ميخواهي اسم برگ نعنا را بياوري كلي انگشتت را به ميان ابروهايت مي كشي تا بخاطر آوري كه چه ميخواستي بگوئي.

سر سفره نمي نشيني! تكيه ميدهي به ديوار.

موقع بلند شدن از جا بايد دستت را بگيرند. اسم بعضي ها را نميداني!

حرص ميخوري.

و من از آن زبلي و شيطنت سالهاي پيش اثري در تو نديدم.

نشستم كنار دستت. از آن نوبرانه ها پرسيدم كه درست ميكني با همه چيز.

حس كردم خيلي خوشحال شدي. با آنكه كلي ناز كردي و هي گفتي "ديگه چي ميخواي بدوني" ؛ "برو دست از سرم بردار دختررررررره" ؛ " بازم بگم؟؟؟"


من توي همه اين جمله ها يك چيز مي شنيدم. اينكه من گذشته قابل افتخاري داشته ام.

با ذوق تمام همه هنرت را برايم نفس نفس گفتي. با ذوق تمــــــام.


از آن مادربزرگهاي با حوصله اي خدائيش. نه مثل مامان بزرگ من كه تازه كوچكترين پسرش بچه دار شده. و هميشه سرش شلوغ است و وقت پيرزن شدن را ندارد.

اوه دلم از آن انبه ها خواست. نميدانم چه كرده بوديشان. خوشمزه بودند ولي.


خربزه: لواشك!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چقدر دلم ميخواست ببينمت. خدا را شكر كه امشب جور شد.


آي عمه عمه عمه!

يادش به خير... پاي سمنوي پدربزرگ كه مي آمدي صبح علي الطلوع ما نوجوانان را كه تا دم دم هاي صبح پيش ديگ نشسته بوديم از خواب مي كشيدي بالا ... و ميگفتي چه معني دارد دختر بخوابد تا لنگ ظهر.


كفري مي شديم از دستت. اما تو عمه اي. من دوستت دارم عمه.


تارهاي سفيد موهايت؛ تارهاي سفيد ابروانت؛ فروغ بي فروغ چشمانت؛ بوي غم ميداد، يك غم خاص.


خدا مشامم را كور كند؛ آميــــــــن.



پي نوشت: ايشون عمه مامانم هستن. و الا كه عمه هاي خودمون جوان تشريف دارن.



نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 23:39 توسط مامان محمدين|

برميگردد و روي ساعتش را نگاه ميكند. مي پرسم :خانم چنده ساعت؟ ميگويد: ده دقيقه به سه.

هنوز مانده است تا ايستگاه مورد نظر من. اتوبوس سلانه سلانه مي خرامد توي چهارباغ!

هوا بهاري است و من كلي دارم كيف ميكنم. بماند كه نگرانم دير به مقصد برسم.

توي اين هواي خوش تابلو نوشت هاي شهرداري هم حالم را خوشتر ميكند.

مضامينش زيباست و هماهنگ ... پدر و مادر.

روي صندلي هاي گرد ميانه چهارباغ يك پدر و مادر مي بينم با يك دختر صورتي پوش.

كمي آن طرفتر روي يكي ديگر يك پسر تنها مي بينم.

بعدتر يك زن و مرد فرتوت.

و بعد يك صندلي خالي كه حلقه مركزي پشت صندلي ها پر است از گل.

با خودم مي انديشم به پدر و مادري كه عمري وقت مي گذارند براي طفل شان.

جوان كه ميشود تنهائي را ترجيح ميدهد.

پدر و مادرش كه پير شدند نيز گمان ميكند بايد تنها باشند؛ ما جوانها را درك نميكنند آخررر.

و آن صندلي خالي با آن دسته گلها به منزله مجلس ختم بود انگار!


نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 23:30 توسط مامان محمدين|

هنر نداشتي. 


از وقتي به كلمه " سد علي " ات اعتراض كرديم و گفتيم بفهم در مورد كي داري حرف ميزني ديگه به طراحي هاي زيبامون نمره ندادي.

الكي ميدادي 16


جان دلم... دوست گلم ميگفت اين نمره كمي كه به من ميده براي من ثواب داره. يادمه وقتي منافعت رو در خطر ديدي و حس كردي ميريم گزارش ميديم به اداره كه معلممون سر كلاس حرف س.ياسي ميزنه و توهين ميكنه ؛ دم در ميخواستي روي چون ماه :)))) ما چهار نفر معترض رو ببوسي.


دوست گلم در رفت. گفت نجسه اين معلم!

عاشقتم نبي جونم. هر جا هستي شاد باشي.

خلاصه:


سنلقي في قلوب الذين كفروا الرعب بما اشركوا بالله ما لم ينزل به سلطانا و ماواهم النار و بئس المصير


اگه حرفت حق بود عمرا ازش كوتاه نمي اومدي. و با صداقت سرش مي موندي. ما چهار تا دانش آموز كم سن و سال بوديم. سال دوم دبيرستان... سني نبود كه.

اونقدر ترسو بودي و هيچ برهاني بر تفكرت نداشتي كه جلوي برهان ما چهار تا بچه كم آوردي!

مثل بيد مي لرزيدي و خشمناك شده بودي كه ما چهار نفر دوست شكستت داديم.


هميشه به نمره 16 هائي كه از صد تا بيست برام بيست تر بود مي باليدم.


يادش بخـــــــــــير!





نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 11:11 توسط مامان محمدين|

عروسي سادات بود (دختر صاحبخانه مان)! يادم نمي رود.

داشتيم تند و تند همه مبل ها را مي چيديم توي اتاق خوابمان... تنها اتاق خواب خانه كوچكمان. سادات با آن صداي زيبايش... داشت عروس ميشد.

دوست داشتم توي لباس عروسي مي ديدمش. مطمئنم اگر در خانه اي غير از اينجا دنيا آمده بود دوبلر ميشد.

صبح شانزدهم بايد مي آمدي از شركت. نيامدي و به تماسي بسنده كردي! كه هم شيفتي ام نيامده... يا شايدم گفتي كار زياده.


به هر حال از دستت بي اندازه ناراحت بودم؛ دلم ميخواست باشي. گفتي شايد تا شب هم نيامدم، حتي عروسي.

نزديك هاي ظهر بود. زنگ در را زدند. دو تا از همكارانت بودند. يك نفرشان مدام ميگفت شارژر گوشي اش رو بدين.

آن يكي هم گفت پايش لب پله لغزيده و كمي مو برداشته؛ دفترچه بيمه اش را بدهيد.

داشتم توي آن فسقل جا كه الان پر بود از مبل و وسيله دنبال دفترچه ات ميگشتم. از روي مبلها بالا و پائين ميرفتم جا براي سوزن انداختن نبود. يك آن به ذهنم چيزي خطور كرد.

جلوي در خانه كليد خانه به دست دفترچه در كيف و شارژر همراهم... گفتم من هم مي آيم.

مرد؛ مردي كه سوسول بازي نديده بود؛ نگاه عاقل اندر سفيهي به من انداخت. اما مجبور بود مرا هم ببرد.

از خانه تا خود بيمارستان دسته كليد توي دستهايم بود. و دلم... دلم پيش تو .

بيش از يك ساعت راه! پله ها را دو تا يكي كردم...... وقتي رسيدم دستت هم توي گچ بود و نگاهت... رنگت زرد زرد.

الهي سميه فداي نگاهت شود. چقدر سخت بود برايم. همين الان هم اشك آمده به طواف چشمانم؛ ميداني چشمهاي من از روزي كه عاشق تو شدند مقدس شدند.


سه روز تمام از صبح علي الطلوع تا خود غروب توي بخش مردان بودم. با همه سختي اي كه داشت...يك تازه عروس...

سخت بود. اما به جان مي خريدم. دوستت دارم آخر!

شبها دوستانت مي آمدند و من را به زور مي فرستاند منزل يكي از اقوام تا دوباره با طلوع صبح بيايم به ملاقات چشمانت.


حالا در همين تاريخ پسركمان به دستت نگاه ميكند و مي پرسد بابائي دستت چي شده!


و من ناخودآگاه وقتي از خيابان منتهي به بيمارستان فاطمه الزهرا ميگذريم حالم بد ميشود.


شانزده فروردين را دوست ندارم.



نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 0:15 توسط مامان محمدين|

داره از عمه اش عكس ميگيره. عمه اش شايد شصت سال داشته باشه.

دختر عمه تو كادره. ميگه دختر عمه يا برو كنار يا بيا كنار مادرت قشنگ تو كادر.

دختر عمه مي خنده و ميره كنار.

پسر دائي حس ميكنه زشت شد؛ ميگه حالا بشين كنار عمه ازت يه عكس داشته باشيم.

دختر عمه سرش رو زير ميندازه و ميگه بهتره نداشته باشين. اين طوري راحت ترم.


حس ميكنم وقتي مرد جا افتاده بهش سلام داد اول بار؛‌ دختر توي هم رفت! چشمهاش رو به زمين دوخت و توي دلش به بخت بدش لعنت فرستاد و ياد عشق جووني هاش افتاد!


كاش پسردائيش همون روزها اين عشق رو شناخته بود. كاش اون هم عاشق شده بود!


شايد الان اينقدر دختر عمه حسرت نميخورد به زندگي همسر اين پسر دائيش.




من نوشت: عمرا به هم نميخوردن. ولي حسرت توي چشماش موج ميزد.



نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 14:58 توسط مامان محمدين|

روي پياده رو قدم مي زنيم! ماشين ها در حركتند. مغازه ها دو در ميان بازند. نوروز است و ما آمده ايم در اين خلوتي بازار كيف كنيم.

شب شده است! نوري از پشت مي تابد؛ و ما دست در دست هم. به گمانم سايه هايمان بيشتر ذوق ميكنند.

خيره شان ميشوم. دست هايمان بالا و پائين مي روند. شانه هايمان، پاهايمان، قدمهايمان همنوا شده اند؛ همسو.


پرواز ميكنم. به قدري شادمانم كه حاضر نيستم اين لحظات پايان يابند. نه صداي بوقها مرا از اين حال در مي آورند نه چراغ زدن اتومبيل ها.

آنقدر مستم كه به اين راحتي ها هوش نخواهم شد.

مثل ما كم نيستند. مثلا آنها كه جلوي روي ما دارند طي ميكنند پياده رو را خرامان خرامان.


ناگهان مثل برق ميگذرد از ذهنم اين فكر. اين فكر پليد. و بي گمان هيچ چيز نميتوانست مرا به هوش آورد جز اين فكر. اين فكر سرد.


به دستهاي كوچك تو انديشيدم. و اينكه عصاي چوبيني جاي آنرا خواهد گرفت در روزگار پيري ام ( كه هر نفس مرا نزديكتر ميكند به آن). حال آنكه عصائي كه الان در دستهاي توست چوب نيست، ‌سخت نيست، بي جان نيست.


يك آن دلم گرفت. آنقدر سردم شد در آن هواي بهاري كه گفتن نداشت. سايه ها هولناك شدند برايم.

تند تر قدم برداشتم. دستت را ولي رها نكردم!


به ميهمانان ديگر اين پياده رو كه رسيدم با حالتي نزار گفتم موقتي است. اين شادي موقتي است.

مرد لبخندي زد و گفت؛ هر چقدر ما عصاي پر احساس و نه چوبي پدر و مادرمان بوده و باشيم اينها نيز عصاي پر احساس ما خواهند بود.


بله سخت بود درك كردن اين حقيقت برايم.

فرزندانم! با آنكه آن لذت لذتي بود در حد خودش بي نهايـــــــــــت؛ اما غمي كه در پي داشت حد نداشت؛ حـــــد نداشت.




نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 12:36 توسط مامان محمدين|

** مامان بزرگ اومد داخل و گفت: داري ميري اين خانمه رو ببين. زن دوم اون آقائيه كه كنارشه! يه بار خانم اول پيداش ميشه مياد ميشينه روي پاي مرده!

خانم دوم هلش ميده و خودش ميشينه. 


** ميره مسافرت ( به همه ميگه كربلا ؛ ولي كربلا نبوده) وقتي برميگرده دو دست لباس نوزادي مياره. يكي براي نوه اش يكي براي نوگل تازه اش كه براي زن دومشه. وقتي بچه هاش مي فهمن دعوائي ميشه نگفتني.


** سيبيل داره اين هواااااااا؛ فكر ميكنه به سيبيله داشتن زن دوم؛ خيلي زشته وقتي نوه اش داره دنيا مياد رو بشه كه زن داره!!!



موارد مختلفند!



نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 14:55 توسط مامان محمدين|

در را مي بندند و از خانه خارج مي شوند. يك نايلون ظرف يكبار مصرف توي دستهاي دختر تاب بازي ميكند.

پدر را مي نگرم، يك در ميان سفيد كرده!

با فاصله از هم راه مي روند. نبود مادر بسيار مشهود است.

از خانم همسايه شنيده ام كه مرد در شهري ديگر كار ميكند و دختر اينجا پيش خاله هايش زندگي ميكند. اين چند روز عيد چراغ هاي خانه شان روشن است! يعني اينكه پدر و دختر پيش هم هستند.


از همان خانم همسايه شنيده ام كه مرد حتما براي خودش آنجا زندگي اي دست و پا كرده است. اين جمله را كه به همسرم منتقل ميكنم ميگويند: آن وقت زن اين مرد عيدها مثلا كجاست؟!


به بازي نايلون توي دست هاي دختر خيره ميشوم... دور ميشويم؛ و من بوي غذاي آماده رنجم ميدهد!


نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 20:56 توسط مامان محمدين|

دستهايت را گره كرده اي و لم داده اي به مبل.

مي گوئي كه فرزندان فلاني چه بد ميكنند! توي ذهنم يك آن فرزندان تو را با هزار بار گزيدن لب و زبانم لال گفتن جاي فرزندان او ميگذارم.

بعد توي دلم ميگويم يعني اگر فرزندان تو هم جاي فرزندان او بودند همين طور ميگفتي؟ خانم جان؟!

نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 13:26 توسط مامان محمدين|

بردن اسمش براي من سنگين است و طاقت فرسا.

نميدانم ولي چگونه همه اطرافيان نشسته اند به تقبيح شماها كه چرا با او كنار نمي آييد.

بله پدرتان سختش است. اين كه درش ترديدي نيست. حرف سر چيز ديگري است... اينكه شماها تكيه گاهتان را دوست داريد و مي ترسيد از دستش بدهيد.

مي ترسيد كسي كه از راه رسيده تكيه گاهتان را بردارد براي خودش. مي ترسيد كسي صاحب شود جاي تازه از دست رفته تان را.


بله حق داريد. اما مراقب باشيد كه اگر تند برويد تندي مي بينيد.


احساساتتان جريحه دار شده؛ قبول. حتي من با شماها همدردي هم ميكنم. اما خدائي اش بايد كمي هم به پدرتان حق بدهيد.



نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 0:28 توسط مامان محمدين|

توي تاريك و روشن هاي خيابان؛ وقتي يك صداي خاص "ص" مي شنوم، خيره ميشوم به تو. البته كه دهانت را نمي بينم.

دقيق ميشوم. حركت لبهايت را هم نمي توانم ببينم.

اما خوب يك چيز معلوم است... شمارش بندهاي انگشتت. بند انگشتهايت را مي شماري و صلوات مي فرستي.

در عبور از زير چراغ هاي خيابان كه چند ثانيه يك بار درون اتومبيل را كاملا روشن ميكنند؛ ميشود قطره هاي باران را ديد كه مي چسبند به شيشه و لذت برد از حسن اجابت!


نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 0:24 توسط مامان محمدين|

فكر ميكردم مثل سالهاي قديم مي نشينيم به عشق و حال. اما حالا هر كس داشت كلاس ميگذاشت و ديگري را مي كوبيد.

و خوب معلوم است اين وسط من بي كلاس تر از همه ام. چون خوش ندارم شادي ها و خوشي هاي زندگي ام را براي ديگران بولد كنم!


گاهي حتي قايم شان هم ميكنم. چون از سر و روي زندگي طرف مقابلم غم مي بارد.

به چشم زخم فكر نميكنم.

به اين فكر ميكنم كه شايد در درون لحظه اي به خدا شكايت كند كه خدايا چرا!!!

و من دوست ندارم كسي را به سمت اعتراض به خدا ببرم.



نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 14:45 توسط مامان محمدين|

 

بالام جان! آخه الان خيلي زوده كه بخواين دوقلوهاتون رو به دوقلوهامون بندازين.

 

از اين كار متنفرم م م م م م م م م م م !

 

يعني يك بار ديگه تكرار بشه حتي به شوخي برخورد خواهد شد.

 

از اين تريبون اعلام كرده باشم!!!

 

يه شوخي مسخره اس؛ كه روي اعصابمه.


بعدا نوشت: برخورد شد! ( چون يك بار ديگه هم تكرار شد!!!) بمااااااااااااند كه همه كاسه كوزه ها سر بنده شكست كه تو بايد فلان ميكردي و بهمان ميكردي! چشمام رو بستم؛ گفتم بذار با بد دهني به من خشمش تموم بشه.


مهم ني :)



 

نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 22:36 توسط مامان محمدين|


آخرين مطالب
» شارژ
» دادرس
» براي دوقلودارها
» عاشق سينه چاك
» تاب
» پياز پخته
» تلخ
» عمــــه
» و بالوالدين احسانا
» معلم هنر بي هنر


Design By : Pichak